داستان های از بزرگان و منابع جدید قدیم
نويسندگان
سید رضا هاشمی

آکاایران: شیر نری که عاشق آهو شد

شیر نری دلباخته‏ ی آهوی ماده شد.

شیر نگران معشوق بود و می‏ترسید بوسیله‏ ی حیوانات دیگر دریده شود.

به گزارش آکاایران: از دور مواظبش بود…

پس چشم از آهو بر نداشت تا یک بار که از دور او را می نگریست، شیری را دید که به آهو حمله کرد.

فوری از جا پرید و جلو آمد.

دید ماده شیری است!

چقدر زیبا بود ... گردنی مانند مخمل سرخ و بدنی زیبا و طناز داشت.

با خود گفت: حتما گرسنه است.

همان جا ایستاد و مجذوب زیبایی ماده شیر شد و هرگز ندید و هرگز نفهمید که آهو خورده شد.

نتیجه اخلاقی:

هیچ وقت به امید معشوقتون نباشید!!

و در دنیا رو سه چیز حساب نکنید:

اولی خوشگلی تون!

دومی معشوقتون!

سومی اینکه تو یاد کسی بمونید وقتی لازمه!!!

منبع: نون و آب


ادامه مطلب

 
 
[ جمعه 20 مرداد 1396  ] [ 12:18 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

آکاایران: یک آرزو کن تا برآورده کنم !

جادوگری که روی درخت انجیر زندگی می کرد، به لستر گفت: یک آرزو کن تا برآورده کنم.

لستر هم با زرنگی آرزو کرد که دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد.

به گزارش آکاایران: بعد با هر کدام از این آرزو ها سه آرزوی دیگر آرزو کرد.

آرزوهایش شد شش آرزو.

بعد با هر کدام از این آرزو ها سه آرزوی دیگر خواست.

و...

به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد برای خواستن یک آرزوی دیگر.

تا وقتی که تعداد آرزو هایش رسید به ۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو.

بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن جست و خیز کردن و آواز خواندن و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر.

بیشتر و بیشتر.

در حالی که دیگران می خندیدند و گریه می کردند، عشق می ورزیدند و محبت می کردند، لستر وسط آرزوهایش نشست.

آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا.

و نشست به شمردنشان تا ...

پیر شد.

و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود.

و آرزو هایش دور و برش تلنبار شده بودند.

آرزوهایش را شمردند.

حتی یکی از آنها هم گم نشده بود.

همشان نو بودند و برق می زدند.

بفرمائید چند تا بردارید.

به یاد لستر هم باشید که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها، همه آرزو هایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد !!!

شل سیلوراستاین:

گاه آنچه امروز داریم و از آن لذت نمی بریم آرزو های دیروزمان هستند!

منبع: نون و آب


ادامه مطلب

 
 
[ جمعه 20 مرداد 1396  ] [ 12:18 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

آکاایران: غفلت داستانی کوتاه در مورد سقراط حکیم مشهور یونانی

آکاایران: غفلت

روزی سقراط حکیم معروف یونانی، مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثر است.

علت ناراحتیش را پرسید، پاسخ داد: در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم، سلام کردم جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذشت و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم.

به گزارش آکاایران: سقراط گفت: "چرا رنجیدی؟"

مرد با تعجب گفت : "خب معلوم است، چنین رفتاری ناراحت کننده است."

سقراط پرسید: "اگر در راه کسی را می دیدی که به زمین افتاده و از درد وبیماری به خود می پیچد، آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی؟"

مرد گفت: "مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم. آدم که از بیمار بودن کسی دلخور نمی شود."

سقراط پرسید: "به جای دلخوری چه احساسی می یافتی و چه می کردی؟"

مرد جواب داد: "احساس دلسوزی و شفقت و سعی می کردم طبیب یا دارویی به او برسانم."

سقراط گفت: همه ی این کارها را به خاطر آن می کردی که او را بیمار می دانستی.

آیا انسان تنها جسمش بیمار می شود؟ و آیا کسی که رفتارش نادرست است، روانش بیمار نیست؟

اگر کسی فکر و روانش سالم باشد، هرگز رفتار بدی از او دیده نمی شود؟

بیماری فکر و روان نامش "غفلت" است و باید به جای دلخوری و رنجش، نسبت به کسی که بدی می کند و غافل است، دل سوزاند و کمک کرد و به او طبیب روح و داروی جان رساند.

پس از دست هیچکس دلخور مشو و کینه به دل مگیر و آرامش خود را هرگز از دست مده و بدان که هر وقت کسی بدی می کند، در آن لحظه بیمار است!

منبع: نون و آب


ادامه مطلب

 
 
[ جمعه 20 مرداد 1396  ] [ 12:18 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

آکاایران: متشکرم ! داستان کوتاهی از آنتوان چخوف ...

آکاایران: متشکرم

همین چند روز پیش، پرستار بچه هایم را به اتاقم دعوت کردم تا با او تسویه حساب کنم.

به او گفتم: بنشینید می دانم که دست و بالتان خالی است امّا رودربایستی دارید و آن را به زبان نمی آورید.

به گزارش آکاایران: ببینید، ما توافق کردیم که ماهی سی روبل به شما بدهم این طور نیست؟

- چهل روبل .

- نه من یادداشت کرده ام، من همیشه به پرستار بچه هایم سی روبل می دهم. حالا به من توجه کنید.

شما دو ماه برای من کار کردید.

- دو ماه و پنج روز

- دقیقاً دو ماه، من یادداشت کرده ام. که می شود شصت روبل.

البته باید نه تا یکشنبه از آن کسر کرد.

همان طور که می دانید یکشنبه ها مواظب "کولیا" نبودید و برای قدم زدن بیرون می رفتید.

سه تعطیلی . . .

"یولیا واسیلی اونا" از خجالت سرخ شده بود و داشت با چین های لباسش بازی می کرد ولی صدایش در نمی آمد.

- سه تعطیلی، پس ما دوازده روبل را می گذاریم کنار.

"کولیا" چهار روز مریض بود آن روزها از او مراقبت نکردید و فقط مواظب "وانیا" بودید فقط "وانیا" .

و دیگر این که سه روز هم شما دندان درد داشتید و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچه ها باشید.

دوازده و هفت می شود نوزده. تفریق کنید. آن مرخصی ها؛ آهان، چهل و یک روبل، درسته؟

چشم چپ "یولیا واسیلی اِونا" قرمز و پر از اشک شده بود.

چانه اش می لرزید. شروع کرد به سرفه کردن ه ای عصبی. دماغش را پاک کرد و چیزی نگفت.

- و بعد، نزدیک سال نو شما یک فنجان و نعلبکی شکستید. دو روبل کسر کنید .

فنجان قدیمی تر از این حرف ها بود، ارثیه بود، امّا کاری به این موضوع نداریم.

قرار است به همه حساب ها رسیدگی کنیم.

موارد دیگر: بخاطر بی مبالاتی شما "کولیا" از یک درخت بالا رفت و کتش را پاره کرد. 10 تا کسر کنید.

همچنین بی توجهیتان باعث شد که کلفت خانه با کفش های "وانیا" فرار کند.

شما می بایست چشم هایتان را خوب باز می کردید. برای این کار مواجب خوبی می گیرید.

پس پنج تا دیگر کم می کنیم.

در دهم ژانویه 10 روبل از من گرفتید...

" یولیا واسیلی اِونا" نجواکنان گفت: من نگرفتم.

- امّا من یادداشت کرده ام .

- از چهل ویک بیست و هفت تا برداریم، چهارده تا باقی می ماند.

چشم هایش پر از اشک شده بود و بینی ظریف و زیبایش از عرق می درخشید. طفلک بیچاره !

- من فقط مقدار کمی گرفتم.

در حالی که صدایش می لرزید ادامه داد: من تنها سه روبل از همسرتان پول گرفتم، نه بیشتر!

- دیدی حالا چطور شد؟ من اصلاً آن را از قلم انداخته بودم.

سه تا از چهارده تا به کنار، می کنه به عبارتی یازده تا، این هم پول شما سه تا، سه تا، سه تا، یکی و یکی.

- یازده روبل به او دادم با انگشتان لرزان آنرا گرفت و توی جیبش ریخت .

- به آهستگی گفت: متشکرم!

- جا خوردم، در حالی که سخت عصبانی شده بودم شروع کردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق.

- پرسیدم: چرا گفتی متشکرم؟

- به خاطر پول.

- یعنی تو متوجه نشدی دارم سرت کلاه می گذارم؟ دارم پولت را می خورم؟

تنها چیزی که می توانی بگویی این است که متشکرم؟

- در جاهای دیگر همین مقدار هم ندادند.

- آن ها به شما چیزی ندادند! خیلی خوب، تعجب هم ندارد.

من داشتم به شما حقه می زدم، یک حقه ی کثیف!

حالا من به شما هشتاد روبل می دهم. همه اش این جا توی پاکت برای شما مرتب چیده شده.

ممکن است کسی این قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نکردید؟ چرا صدایتان در نیامد؟

ممکن است کسی توی دنیا این قدر ضعیف باشد؟

لبخند تلخی به من زد که یعنی بله، ممکن است.

بخاطر بازی بی رحمانه ای که با او کردم عذر خواستم و هشتاد روبلی را که برایش خیلی غیرمنتظره بود پرداختم.

برای بار دوم چند مرتبه مثل همیشه با ترس، گفت: متشکرم!

پس از رفتنش مبهوت ماندم و با خود فکر کردم:

در چنین دنیایی چقدر راحت می شود زورگو بود...

منبع: نون و آب


ادامه مطلب

 
 
[ جمعه 20 مرداد 1396  ] [ 12:17 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

آکاایران: داستان آموزنده آفتاب پرست رنگارنگ

به گزارش آکاایران: یکی بود یکی نبود. زیر گنبد کبود غیر از خدا هیچ کس نبود. در یک برکه زیبا در یک جنگل بزرگ حیوانا ت زیادی زندگی می کردند. حلزون و کفشدوزک و ملخ کوچولو و آقا زنبوره هم که دوستان خوبی برای هم بودند در کنار برکه باخوبی و خوشی زندگی می کردند.

در یک روز بهاری که تولد ملخ کوچولو بود دوستانش برایش جشن گرفته بودند. آقا زنبوره از گلهای کنار برکه وزوز کنان روی ملخ کوچولو می ریخت. کفشدوزک وحلزون هم خوشحال بودند و می خندیدند. همین طور که مشغول جشن بودند از دور حیوان عجیبی را دیدند.

کفشدوزک گفت: نکند خطر ناک باشد. بهتر است هر کدام یک جا مخفی شویم . اما آقا زنبوره که رفته بوداز کنار برکه گل بچیند متوجه غریبه نشده بود وپرواز می کرد و برای خودش آواز می خواند:

گل ها چه رنگارنگه برکه چقدر قشنگه

         تولدت مبارک دوست قشنگ و کوچک

غریبه با شنیدن صدای خش خش برگ ها ناگهان رنگش عوض شد و حالا که روی تنه درخت رفته بود به رنگ قهوه ای در آمد. حلزون و دوستانش از قبل بیشتر ترسیدند. اما آقا زنبوره که هنوز متوجه غریبه نشده بود می خواست روی تنه درخت بنشیند که چشمش به غریبه افتاد و از ترس بیهوش شد.

آنها مشغول یافتن چاره بودند تا آقا زنبوره را نجات دهند. ملخ کوچولو کفت: ما باید با هم متحد باشیم تا خطری ما را تهدید نکند. همگی آرام کنار درخت آمدند. حلزون جلو رفت و گفت: غریبه تو کی هستی؟ حلزون کمی جلوتر رفت و گفت: اسم تو چیه؟ غریبه گفت: من آفتاب پرست هستم .

کرم خاکی گفت: تو خیلی ترسناک هستی. چرا رنگ بدن تو عوض می شود؟ آفتاب پرست گفت: دوستان من وقتی احساس خطر می کنم رنگ بدنم به شکل محیط اطرافم در می آید تا دشمن مرا نبیند و برای ثا بت کردن حرفش روی علف ها آمد و رنگ بدنش سبز شد.

حالا دیگر حیوانات کنار برکه ازآفتاب پرست نمی ترسند و همه با هم تولد ملخ کوچولو را جشن گرفتند و همه از اینکه دوست جدیدی پیدا کردند خوشحال بودند.


ادامه مطلب

 
 
[ جمعه 20 مرداد 1396  ] [ 12:17 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

آکاایران: داستان آموزنده کار نیک

به گزارش آکاایران: در زمان های دور فرمانروایی زندگی می کرد که خیلی دوست داشت از حال همه ی مردم با خبر باشد. برای همین یک روز تصمیم گرفت به شهرهای مختلف برود و زندگی مرد م را از نزدیک ببیند.

 لباسی معمولی پوشید تا کسی او را نشناسد. آن وقت به راه افتاد و رفت و رفت تا به روستایی رسید. روستا سر سبز و پر از درختان میوه بود.

 گفت: به به! عجب روستایی! چه میوه هایی! چه جای با صفایی! همان طورکه درخت ها و سبزه ها را نگاه می کرد از دور پیرمردی را دید که روی زمین کار می کند.

جلو تر رفت. دید پیرمرد در حال کاشتن گردو است. پیرمرد با دقت گودالی در زمین می کند. دانه ی گردو را در گودال می گذاشت وروی آن را با خاک نرم می پوشاند.

     اندر آن دشت پیرمردی دید که گذشته است عمر او ز نود

    دانه ی جوز در زمین می کاشت که به فصل بهار سبز شود

فرمانروا مدتی آنجا ایستاد و کار کردن پیرمرد را نگاه کرد. سپس با تعجب از او پرسید: از این همه کار خسته نمی شوی؟این کارها کار جوانان است. چند سال طول می کشدتا درخت گردو بزرگ شودو میوه بدهدوآن وقت هم که معلوم نیست تو زنده باشی!

    جوز ده سال عمر می خواهد که قوی گردد و به بار آید

پیرمرد به بیلش تکیه داد و گفت: بله. شما درست می گویید. چند سال طول می کشد که این درختان میوه بدهندو شاید هم آن زمان من زنده نباشم. فرمانروا گفت:آیا تو از این موضوع ناراحت نیستی؟ پیرمرد گفت: چرا نارا حت باشم؟

  دیگران کاشتند وما خوردیم ما بکاریم و دیگران بخورند

فرمانروا با شنیدن این جمله به پیرمرد آفرین گفت و به فکر فرو رفت. 


ادامه مطلب

 
 
[ جمعه 20 مرداد 1396  ] [ 12:17 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

آکاایران: داستان طنز من رسیدم !!!

به گزارش آکاایران: روزی مردی به سفر میرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه میشود که هتل به کامپیوتر مجهز است . تصمیم میگیرد به همسرش ایمیل بزند . نامه را مینویسد اما در تایپ ادرس دچار اشتباه میشود و بدون اینکه متوجه شود نامه را میفرستد . در این ضمن در گوشه ای دیگر از این کره خاکی ، زنی که تازه از مراسم خاک سپاری همسرش به خانه باز گشته بود با این فکر که شاید تسلیتی از دوستان یا اشنایان داشته باشه به سراغ کامپیوتر میرود تا ایمیل های خود را چک کند . اما پس از خواندن اولین نامه غش میکند و بر زمین می افتد . پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش میرود و مادرش را بر نقش زمین میبیند و در همان حال چشمش به صفحه مانیتور می افتد:

گیرنده : همسر عزیزم

موضوع : من رسیدم

میدونم که از گرفتن این نامه حسابی غافلگیر شدی . راستش آنها اینجا کامپیوتر دارند و هر کس به اینجا می آد میتونه برای عزیزانش نامه بفرسته . من همین الان رسیدم و همه چیز را چک کردم . همه چیز برای ورود تو رو به راهه . فردا میبینمت . امیدوارم سفر تو هم مثل سفر من بی خطر باشه .


ادامه مطلب

 
 
[ جمعه 20 مرداد 1396  ] [ 12:16 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

آکاایران: داستان جالب ملانصرالدین و شمع

در نزدیکی ده ملا مکان مرتفعی بود که شبها باد می آمد و فوق العاده سرد می شد. دوستان ملا گفتند: «ملا اگر بتوانی یک شب تا صبح بدون آنکه از آتشی استفاده کنی در آن تپه بمانی، ما یک سور به تو می دهیم و گرنه تو باید یک مهمانی مفصل به همه ما بدهی.»

ملا قبول کرد. شب در آنجا رفت و تا صبح به خود پیچید و سرما را تحمل کرد و صبح که آمد گفت: «من برنده شدم و باید به من سور دهید.»

گفتند: «ملا از هیچ آتشی استفاده نکردی؟»

ملا گفت: «نه، فقط در یکی از دهات اطراف یک پنجره روشن بود و معلوم بود شمعی در آنجا روشن است.»

دوستان گفتند: «همان آتش تو را گرم کرده و بنابراین شرط را باختی و باید مهمانی بدهی.»

ملا قبول کرد و گفت: «فلان روز ناهار به منزل ما بیایید.»

دوستان یکی یکی آمدند، اما نشانی از ناهار نبود. گفتند: «ملا، انگار ناهاری در کار نیست.»

ملا گفت: «چرا ولی هنوز آماده نشده.»

دو سه ساعت دیگه هم گذشت باز ناهار حاضر نبود. ملا گفت: «آب هنوز جوش نیامده که برنج را درونش بریزم.»

دوستان به آشپزخانه رفتند ببیننند چگونه آب به جوش نمی آید. دیدند ملا یک دیگ بزرگ به طاق آویزان کرده دو متر پایین تر یک شمع کوچک زیر دیگ نهاده.

گفتند: «ملا این شمع کوچک نمی تواند از فاصله دو متری دیگ به این بزرگی را گرم کند.»

ملا گقت: «چطور از فاصله چند کیلومتری می توانست مرا روی تپه گرم کند؟ شما بنشینید تا آب جوش بیاید و غذا آماده شود.»

با همان متری که دیگران را اندازه گیری میکنید اندازه گیری می شوید.

به گزارش آکاایران: برای آشنایی با ملانصرالدین بر روی ملانصرالدین کلیک کنید

,ملانصرالدین و شمع,داستان ملانصرالدین,داستانهای ملانصرالدین,[categoriy]

آکاایران: داستان جالب ملانصرالدین و شمع


ادامه مطلب

 
 
[ جمعه 20 مرداد 1396  ] [ 12:16 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

آکاایران: داستان واقعی زنی بنام بتی

به گزارش آکاایران: زمانى که «بتى نسمیث گراهام» در یکى از بانک هاى شهر دالاس کار مى کرد، از داشتن شغل ماشین نویسى بسیار خوشحال بود؛ چرا که ماهیانه 250 دلار درآمد داشت و این مبلغ در آن زمان یعنى در سال 1951 میلادى، درآمد خوب و آبرومندانه اى محسوب مى شد؛ اما او در انجام وظایف منشى گرى خود دچار مشکلى بود که همواره او را رنج مى داد.

مشکلش اصلاح کردن اشتباهات تایپى نامه هایى بود که با ماشین تحریر برقى اش تایپ مى کرد!

او بارها دیده بود که نقاشان به هنگام کشیدن تابلو، اشتباهات خود را با مالیدن رنگ روغن بر روى آن اشتباه، اصلاح مى کنند. با بهره گیرى از این ایده، بتى مایعى درست کرد که با استفاده از آن، اشتباهات تایپى خود را اصلاح مى کرد.

چیزى از این ابداع نگذشته بود که بقیه همکارانش در بانک هم براى تصحیح اشتباهات خود از مایعى استفاده کردند که بتى اسم آن را «لاک غلط گیر» گذاشته بود. بتى با مشاهده حجم زیاد تقاضا، بر آن شد که امتیاز تولید این مایع را به شرکت هاى بزرگ تولیدکننده ماشین تحریر همچون «آى بى ام» بفروشد، ولى همه آنها از خرید امتیاز آن خوددارى کردند.

بتى ناامید نشد! او به دلیل استقبال و استفاده همکاران ماشین نویسش از آن مایع اختراعى، خود شخصاً دست به کار شد و زیرزمین متروکه خانه اش را تبدیل به کارگاه تولیدى این مایع کرد و سپس فروش آن را آغاز نمود.

چیزى از این شروع نگذشته بود که سیل درخواست هاى خرید به زیرزمین خانه او روانه شد و بتى براى مدیریت درخواست ها، مجبور به استخدام یک کارمند شد. اداره آن همه درخواست براى دو نفر که تجربه چندان زیادى در امر تولید و فروش نداشتند، کار ساده اى نبود. به طورى که درآمد کل کارگاه بتى در طول یک سال 1150 دلار و هزینه هاى آن 1320 دلار شد! این یعنى ضرر! اما بتى تسلیم نشد. او به کار پاره وقت خود در بانک ادامه داد و از پس انداز خود، 300 دلار به معلم شیمى پسرش داد تا فرمولى پیدا کند که باعث زود خشک شدن مایع اختراعى او شود.

فرمول جدید مؤثر واقع شد و از آن پس، بتى براى فروش بطرى هاى کوچک لاک غلط گیر، شروع به سفر کرد. او به هر شهرى که مى رسید، کتاب راهنماى تلفن آن شهر را برمى داشت و به هر اداره و یا شرکتى که فکر مى کرد مى تواند خریدار محصول او باشد زنگ مى زد. او شخصاً به هر یک از فروشگاه هاى شهر مراجعه مى کرد و با معرفى محصول خود، مى کوشید حداقل یک بسته از بطرى هایش را به آن فروشگاه بفروشد. پس از این تلاشها بود که میزان درخواست ها رو به افزایش گذاشت و سرانجام منجر به تأسیس شرکت بزرگى به نام «شرکت تولیدى لاک غلط گیر» شد.

در سال 1979، زمانى که بتى شرکت خود را به قیمت 5/ 47 میلیون دلار به شرکت «ژیلت» فروخت، 200 نفر در شرکتش شاغل بودند و سالانه 25 میلیون بطرى کوچک لاک غلط گیر محصول تولیدى آنها بود. او در عمل ثابت کرد که براى رسیدن به موفقیت، علاوه بر داشتن ایده نو، باید در جهت عملى کردن آن ایده با پشتکار گام برداشت و ناامید نشد. بتى نسمیث در سال 1980، در سن 56 سالگى در ایالت تکزاس درگذشت.

برگرفته از کتاب زیبای «مـن، منـــم؟!»


ادامه مطلب

 
 
[ جمعه 20 مرداد 1396  ] [ 12:15 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

آکاایران: داستانک: نامه پیرزن به خدا –

داستان نامه پیرزن به خدا

یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد متوجه نامه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه ای به خدا !

به گزارش آکاایران: با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه این طور نوشته شده بود:

خدای عزیزم بیوه زنی هشتادوسه ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد. دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید.

این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم. یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام، اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم . تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن …

کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد. نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند. در پایان نودوشش دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند …

همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند. عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت، تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسید که روی آن نوشته شده بود: نامه ای به خدا !

همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود :

خدای عزیزم، چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم. با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده و روز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی … البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند!!… / آکا ایران

منبع : 


ادامه مطلب

 
 
[ جمعه 20 مرداد 1396  ] [ 12:10 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0
.: Weblog Themes By Rasekhoon :.

تعداد کل صفحات : 36 ::         27   28   29   30   31   32   33   34   35   36  

درباره وبلاگ

آخرين مطالب
آمار سایت
كل بازديدها : 47429 نفر
كل مطالب : 769 عدد
کل نظرات : 0عدد
آخرین بروز رسانی : سه شنبه 1 اسفند 1396